بیراهه ی دل ....

هر زمان خود را افسرده دیدی داستان زیبایی گل و شیوایی بلبل را به یاد اور و غم و درمان را از یاد ببر و خاموشی شامگاهان هنگامی که گوشه ای ارام به فکر فرو می رود .....
و سایه ها چون شبحی مرگبار بدنبالت حریصانه می ایند و پنجه های سرد باد که وحشیانه چنگ در گیسوانت می برد ......
و ان هنگام که دو هیولای شب و مرگ چون دو پرنده ی خاموش کوه پیکر بالهای خود را بر فرازت می گشایند و گرد وحشت و غبار........ اندام خیال انگیزت را اماده ی قبول عشق و پذیرفتن دوستی کن .....
تا در این خزان دلگیر نیز، امید درخت آرزویت شکوفه کند و نهال عشقت به ثمر رسد ....

ای کاش لبخندی بودم و بر لبانت می نشستم ، ای کاش مجسمه ساز ماهری بودم و از تو مجسمه ای می ساختم و در مقابلت به سجده می افتادم و در کنار خلوت و تنهایی با تو عزیزیم راز و نیاز میکردم ....
کاش صدفی بودم و تو را همچون مرواریدی درخشان در خود نگه می داشتم .....عزیزم دوستت دارم با تمام وجودم ......
ای کاش در چشمانت به دنیا می آمدم ،بر روی گونه هایت زندگی می کردم ،و بر روی لبانت جان می سپردم .......

عزیزم ای کاش قطره اشک طلایی بودم تا بر مژگان تو جاری می شدم ...... ای کاش وقتی به فکر فرو می رفتم روح افسرده و پریشان از بدنم جدا شود و همیشه در کنار تو دم زند ... و ای کاش میشد حال هم باشیم، هم صدا با صدای هم باشیم ......

باز ز خود بی خبرم کرده ای
از هم سر گشته ترم کرده ای
با من از عشق و صمیمیت لبخند بگو
باورم نیست میان من و تو فاصله هاست
غوغای قبله است به هم خوردن پلک
هنگام که شب سر به هلهله ها را
در زاویه ی خلوت من حوصله ننگ است
وقت است که معنا بدهی حوصله ها را
ای جلوه ی زیبای صحرای تماشا
وقت است به مقصد ببری فاصله ها را























واین ماری که از گلوتا قلبم به خودش می پیچد یعنی واقعیت غریبی که تا حالا تنش را این جوری لمس نکرده بودم یعنی مرگ...توی مسیر مرگ پیش می رفتیم.توی همون جاده همون کوه ها همون بیا بون هاو جایی جای دو خط ترمزو یه مشت خورده شیشه که از دور برق برق می کرد مثل آخرین تبلور های یه جادوچشمک می زد...یه جادو به نام زندگی.















